مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

259

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

در بكوفتند . علاء الدين گفت : اى زبيده ، گويا پدر تو از سوى قاضى و يا از خادمان والى ، رسول پيش من فرستاده . زبيده گفت : برو از قضيه آگاه شو . چون علاء الدين در بگشود ، ديد كه پدر زبيده ، شاه بندر بازرگانان بغداد در آنجا ايستاده و غلامكى گندم‌گون و نيك‌منظر بر استرى سوار است . چون علاء الدين را ديد ، از استر فرود آمده ، خود را بپاى او درافكند . علاء الدين گفت : چه ميخواهى ؟ غلام گفت : مرا پدر تو شمس الدين شاه بندر بازرگانان مصر با اين امانتها بسوى تو فرستاده . پس از آن ، مكتوب را بعلاء الدين داده ، علاء الدين مكتوب گرفته ، ديد در آن مكتوب نوشته‌اند : بازآى كه تا سوز و گدازم بينى * بيدارى شبهاى درازم بينى نىنى غلطم كه خود فراق تو مرا * كى زنده گذارد كه تو بازم بينى پس از آن نوشته بودند : بعد از سلام تام و تحيت و اكرام از شمس الدين بسوى پسر خود علاء الدين ، كه اى پسر ، بدان كه خبر كشته شدن خادمان و يغما رفتن بارهاى تو به من برسيد و من پنجاه تنگ متاع مصرى از براى تو فرستادم . ملول مباش كه صد چندين مال ، ترا فداست . و اى فرزند ، شنيدم كه ترا از براى زبيدهء عوديه دختر شاه بندر بغداد خطبه خوانده و پنجاه هزار دينار مهر او با تو شرط كرده‌اند . من آن پنجاه هزار دينار را با غلامك سليم نام فرستادم . و اى فرزند ، مادر و اهل خانه بسلامت و عافيت اندرند و ترا سلام ميرسانند ، و السلم . علاء الدين چون مكتوب بخواند ، بارها بگرفت و با پدرزن خود گفت : اين پنجاه هزار دينار مهر زبيده را تو بگير و اين‌بارها را نيز ببر به فروش و سرمايه به من داده ، سود آن را خود صرف كن . پدرزن زبيده گفت : لا و اللّه . هيچ‌چيز نگيرم و اما مهر زن خود ، زبيده را با او بهر طور كه دانى ، بكن . پس علاء الدين با پدرزن خود برخاسته ، بارها را بآوردن خانه بفرمود و خودشان بنزد زبيده درآمدند . زبيده با پدر خود گفت : اى پدر ، اين‌بارها از آن‌كه بود ؟ گفت : اى دختر ، اينها از شوهر تو علاء الدين است كه پدرش اينها را عوض بارهاى